بهینه سازی سایت

ثبت دامنه

آگهی رایگان

طراحی وب سایت

مواد شوینده

تبليغات|طراحی سایتX
آهِ خورشید!

شعر "خاطرات بابلسر" از سرکار خانم "نیلوفر مهرجو"

پهنه ی دریا
سراسر عشق و ایمان
در میان جمع یاران
در کنار ساحل زیبای بابلسر
مهر و شادی
روی کشتی...
گوهری، در جمع، چون خورشید می تابید و
می بارید باران محبت از نگاهش
مجتبی هم میزبانی باصفا بود
خوش صدا بود
چون که در قلبش خدا بود
روز میلاد محبت بود و دلها همچو رودی
همنوا و همصدا
در کنار مهربان سرهنگ، مولودی
فصل، همرنگ دل خوبان
هم بهاری بود و بارانی
روز خوش قلبی سبحان و سیاست بود
آینه هم در ریاست بود
کوهیان چون کوه
خورشیدی کناری همچو آتش
صالحی،پارسا،سپهری
با سه شعر ناب و سرکش
طارمی هم کنج دیواری
سپیدش را به قلب عاشقان بخشید
نیک آمد
روسپیدی را به جمع دوستان بخشید
بوی عطر یار می آمد
بوی غربت
بوی رضا (ع)
در میان مشهدی ها
نجمه و پیمان و سالار و نبی
صادق بی ادعا...
صبح، شوری در میان جمع راه افتاد
شیطنت های گلی
از دیار سبز گرگان
مریمی خندان و شادان از قدمگاه...
یک نفر در آن میان
چون نگینی می درخشید، از شمال
شاعری خوش قلب و پاک و ساده بود
عطر شعرش، جمع را
رنگ دیگر داده بود
نام او صدیقه بود...
آخرای شعر بود
که دلی تازه رسید
طیف نور پررنگ شد
چونکه پاشایی رسید
جای دوستان و عزیزان سبز بود
کاش می شد پر کشید
سوی آن روز قشنگ...

Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

1391/2/7- بابلسر


نوشته شده در جمعه 8 ارديبهشت 1391ساعت11:37 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || - نظر(4) -


Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

١٣٩١/١/٢٥ - تهران


نوشته شده در دوشنبه 4 ارديبهشت 1391ساعت10:54 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || - نظر(1) -


Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

١٣٩٠/٣/٢٢- شهریار


نوشته شده در دوشنبه 4 ارديبهشت 1391ساعت10:52 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || - نظر(0) -


پیمانه ی عمر ( مشترک خانم شهناز خسروی و من )


به ظـاهـر هـر چه بر وفق مراد است،

به باطـن جـمله عالـم اضطراب است،

 

از ایـن ایـام پـر تشـویـش انجـام،

سرانجام بشـر هـا چون حبـاب است،

 

بُــوَد اوهــام ایـن عمـر دو روزه،

و یا کابـوس ِ برهـم تاب ِخـواب است،

 

مپـــز هــی آرزو هـای عبـث را،

تمــام نقشــه ها نقـش بر آب است،

 

به لب بر جـام و بیـن پیمـانه ی عمـر،

لبالـب گشتـه و جـان در شتـاب است،

 

ز خـواب غفـلت ای نادان تـو برخیـز،

غافـل فتــاده ای در منجـلاب اسـت،

 

خطـاب ایـن سخـن با توست یا مـن؟

به هـر کس هست والله بی جواب است!

 

 

==================

مشترک خانم شهناز خسروی و من


نوشته شده در يكشنبه 13 فروردين 1391ساعت08:39 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || - نظر(4) -


مرد یخی! (2)

واي!

چه غم انگيز ست!

غروبِ اين کوهستانِ سرد و متروکِ خفته در آغوشِ برف!

کماکان درچنگِ افکاري پریشان ام!

 

خدايِ من، بهمن!!

بال هاي ام شكسته،

پا های ام خسته و يخ بسته،

و قله بس مِه آلود ست!

 

من از پشتِ پلك هايِ معصوم ام،

كه درآغوشی

سکوتي ناروا و مرگبارِ خود را مي فروشند؛

فرياد مي زنم :

آی كمك

من در خوابی منجمد!

از جنينِ کوه سقوط کرده ام!

پژواکِ آه ام در کدامین دامنه یِ این کوه یخ زده ست؟!

 

چند هاه آن طرف تر!!

در کوره راهِ موهوم و نم ناکِ برزخِ خیال ام!

« آهِ کلاغی دامن ام را گرفته!

نفرین و زوزه ی شغالِ بيماري،

جگرم را به آتش می کشد! »

و زمان نیز در سکوت می میرد!!

.

.

.

 

ها؟! 

كو؟! کیه؟!

« اینجا کجاست؟ شما کی هستید؟

لطفا چند لحظه سکوت!... »

 


90/9/25


نوشته شده در جمعه 25 آذر 1390ساعت10:06 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || - نظر(61) -


← آه شیشه! →

شکست شیشه را
سنگ،
که آرام بگیرد،
ولی آه شیشه،
گرفت دامنش!

کلوخ اش نمود و
دادش به رود!؟
گران سنگی اش را
غرورش ربود!
نترسید چون سنگ
از آه دود!...


پاجی


نوشته شده در شنبه 2 مهر 1390ساعت08:20 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || - نظر(7) -


- من گُم شدم! -

در برهوتِ خیال...

زیرِ سایه ی درختی بی طناب!؟

اُشتُری بی کُرک و پشم!

یک شغال کز دردِ می پیچید به خود!

کرکسی بی بال و پر، خُرد و خراب!

همرهِِ سوسکی سیاه

زیرِ یک سرگینِ گِرد؛

مُرده اند!!!

گردِ یک حلقه ی چاه

که شده:

قیچی به دستِ رهزنان!...

.

.

.

گُم شده، یک ساربان!

ساربانی خسته جان و کرّ و لال!

بی قطب نما!

بی ثمر هی می دَوَد!

اما نمی یابد شمال!

کاش بوَد اهلِ دعا...

می نهاد خود را ز عقدِ خود جدا!

تا دلِ دریایی ی تک سوارِ با خدا...

تقطیر شوَد!؟

تبخیر شوَد!

و برهوت از سخاوت سیر شوَد!!

دردِ بی درمانِ ساربانِ بینوا،

گردد دوا؟!

اما افسوس گُم شدم!

آری، آری، گُم شدم!

در برهوتِ مُشَوَشِ خیال!؟

من!

گُم شدم!...


پاجی


نوشته شده در شنبه 2 مهر 1390ساعت08:17 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || - نظر(2) -


تماشا کن! ( زلال آزاد )

تماشا کن!

شوق پرستوها

و  رقص  پروانه ها  را

در   شادی   رویش   سبزه ها!

و  این  کرکس های  در  لباس  طاووس!؟

شعر عشق از هذیان میبافند!

در  وصف  بهار  و  غافل

که ما خواهیم چید

دروغ را!؟


نوشته شده در شنبه 2 مهر 1390ساعت08:13 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || - نظر(0) -


ـ شاعر باش! ـ

ریشه ی خار و خسِّ آتش به جان! 
شرمِ بنما از قلم، خستهِ روان! 

آن قلم دارد بهایـی بس زیاد، 
بی مُرُوَت، حرمتش را خوش بدان! 

مردِ باش و از سرِ مــردانگی، 
با قلم بازی نکن ای ناتوان! 

حافظ و بیـدل و فـردوســی اگـــر، 
چون تو می گفتندِ شعر، ای بد زبان! 

تا کنون صدها برابر بیشِتر، 
رختِ می بستند از متنِ زمان! 

شاعری کز بهرِ کَس، گویـد سخن، 
شـعر او فردا ندارد بی گمان! 

کم بگیر از روی عقده ریشِ ماه! 
کـم بکـن آزرده روحِ آسمـــان! 

روشنی هـا را نکن همـرنگِ خـویش، 
بس کن از کفر،آیه ی توبه بخوان! 

آهِ خـورشیــد آخـرش گیرَد تـو را! 
مرگ و نفرین بر تو، ای بارِ گران! 

ای نمک خورده، نمکـدان کرده خُـرد! 
حُـرمـتِ عالِـم، شکستـی، بـی نشـان! 

شاعران، پبغمبرِ حرفِ حقّ اند؛ 
قدرِ آیـاتِ الـهــی را بـدان... 

باش شاعر جُز دراین صورت تـو را، 
پس ازین با شعر می کوبـم دهـان! 

حال خـود دانی و از مـا گفتن است! 
بیش ازین خود گم نکن، چهرهِ، بمان! 


===================

مشترک آقای پژمان ترکمان و من


نوشته شده در شنبه 22 مرداد 1390ساعت07:12 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || - نظر(5) -


ای کلاغ!...


ای کلاغ! آخر تمامش کن دگر قـار قـار نکن!

سهره های باغِچه از خـوابِ خوش بیـدار نکن!


دستِ بردار از سـرِ گنجشگکـانِ بـــی گـناه!

بیشِترازاین خودت را رو سیـاه و خـوارنکن!


من که می دانـم تواهل باغ و سنبـل نیسِتی!

بوسِتان را طعمـه ی بوی بـدِ مــردار نکـن!


بلبل و پروانه و گل اندرین گلشن خوش اند!

با خـبر چینـی ی خود عشاقِ را بیـزار نکن!


عاشقی مختصِ شمع و نو گل و پـروانـه نیست!

بـر هوسبـازیِ خـود پیش همـه،اصــرار نکن!


گر که عاشق نیسِتی بنشینِ به روی سیمِ بـرق!

تابمیری این همه خود را ذلیل و خـار نکن!...



======================

مشترک آقای پژمان ترکمان و من


نوشته شده در شنبه 22 مرداد 1390ساعت06:44 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || - نظر(1) -


خواب عیث!

گوش هايم

بدهکار بانگ

خروس سحري نيست!

من در گهواره اي عاريتي!

که بند بندش،

بند به زوزه ي باد تملق!

.

.

.

باد عُقَد!

حقارت!

حسادت!

و فناست!

خواب مي بينم

که خورشيد شده ام!؟

چه عبث!

چه عبث!؟

پاجي 

٩٠/٢/٦



نوشته شده در پنجشنبه 19 خرداد 1390ساعت10:33 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || - نظر(7) -


( بودن ، یا ، نبودن )

به گذشته پشت کرده!
و
خود را به امروز
فروخته ست!!
فرصت های زردِ
فردا را نیز،
چه وقیحانه قتل و عام
می کند!؟
او در متن زمان خواهد مُرد!!
آهِ زمان، او را خواهد  گرفت!؟...


پاجی
 ٩٠/١/٢٩


نوشته شده در پنجشنبه 1 ارديبهشت 1390ساعت11:16 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || - نظر(11) -


روز با شکوه!

وَه!
چه روزِ با شکوهی ست!
وقتی خورشید، از غرب اوج بگیرد!!
و
بر سایه ی ابرهای سیاهِ نازایی،
که:
به ریش دریا می خندند!!
پایان دهد!؟
و
آنگاه!
دریا را به مهمانی بخواند!
استحاله اش کند!؟
تا:
دریا در تدارک یک سونامی دیگر!
ساز و برگ بر تن امواج خروشان
بپوشاند!؟...
 
پاجی
٩٠/١/٢٢
 


نوشته شده در پنجشنبه 1 ارديبهشت 1390ساعت11:11 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || - نظر(3) -


خواب خرگوشی

کفتار ها مرگ پرستند
وقتی بهار می آید
به خواب خرگوشي ،
فرو مي روند!؟
تا رويش را كتمان كنند
کفتار بیدار شو!
شوق پرستو ها 
و رقص پروانه ها را،
که رویش را شاباش می گویند،
تماشا کن!!!
از خواب زرد بيدار شو!؟
بهار را باور كن!
بهار را باور كن!!


پاجی
٩٠/١

 


نوشته شده در پنجشنبه 1 ارديبهشت 1390ساعت11:08 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || - نظر(0) -


در فراق مهر!

چشم ها را باز می کنم،
و از دیدن این به ظاهر
نادیدنی ها
های های می گریم!
با دست های شکسته،
بال بال می زنم!
در فراق مهر!؟


کاش می توانستم
آری!
کاش می توانستم: 
مرزهای نفاق را بشکنم!!
ولی افسوس!
که: 
پر و بالم شکسته ست...!

ـمتاسفم!ـ


پاجی

٩٠/١/١٥


نوشته شده در پنجشنبه 1 ارديبهشت 1390ساعت11:05 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || - نظر(0) -


یک رویا!!

برکه ام ابری ست
شاید از
سایه نیلوفر ست
و یا سایه اقبال من ست!
ناگزیر گردیده از دربدری
خانه به دوشی

نادم ست و خسته از آوارگی!

آقا!
مشهدی!
حاجی!
کبریت دارید؟!
و من خیس عرق، نه!

خاک ستر سردم!!


(پاجی)


نوشته شده در يكشنبه 29 اسفند 1389ساعت07:25 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || - نظر(14) -


عقاب دل

بر زمین افتاد عقاب دل نخاست،
لیک ببری شد زمین را بربتاخت،
واندرین چرخ نگون سار فلک،
جز یکی گله رها چیزی نیافت.


پاجی


نوشته شده در جمعه 27 اسفند 1389ساعت12:42 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || - نظر(0) -


نیمه ی پنهان ماه...

خواهم نوشت
از بلور آجین
تا نقطه ی ذوب
از گذشته تا امروز
و روزی که، امروزش
مبهم ست.
از عشقی گریبان گیر
و سرنوشتی شوم و 
اقبالی منحوس!

با تو بودن رویاست!
و من ایستاده می میرم!
در دنیای وارونه
به گردِ تو می چرخم!
پروانه ی نازم!!!
و آنقدر خواهم چرخید
تا نیمه ی پنهان ماه
به مرز چهارده برسَد!



پاجی

 


نوشته شده در جمعه 27 اسفند 1389ساعت12:42 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || - نظر(1) -


مرد یخی! ( 1 )

یخ زده اند!
بر ستیـغ البــرز!
مـردمـک هـــای منتــظر!
و تیشـه به ریشـه خـود مـی زند!
فرهادم به شوق شیرین!
و رؤیــای شیـریـن،
فرهادی دگر!...


پاجی


نوشته شده در جمعه 27 اسفند 1389ساعت12:41 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || - نظر(0) -


مرد یخی!

مردمك هاي منتظرم
يخ زده اند
بر ستيغ البرز!

تا ، مي روم
وا ، مي روم
در خوابي سبك!

فرهاد را مي بينم
كه به شوق شيرين
تيشه به ريشه ي خود مي زند!

و شيرين
مغرورانه در روياي فرهادي دگرست!...


پاجی


نوشته شده در جمعه 27 اسفند 1389ساعت12:40 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || - نظر(1) -


شهر دل

سالهاست شهر دلم 
پر شده از غبار غم 
خوش ببار باران شوقم!
این غبار غم بشوی!
زانکه دیگر اشک من 
یارای ندارد 
که آن کند!...


پاجی


نوشته شده در جمعه 27 اسفند 1389ساعت12:40 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || - نظر(0) -


شاید...

سالهای سال ست
در رویایش اسیر غربتم
با ماترَک امیدم
قایقی خواهم ساخت
و دل به دریا خواهم زد
شاید
در ساحلی ناشناخته
گم شده ام را بیابم،
حتی اگر دریا به آخر برسد
و دنیای من نیز!...


پاجی


نوشته شده در جمعه 27 اسفند 1389ساعت12:39 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || - نظر(0) -


سنگ صبور

ديروز كه دلم را نشدی سنگ صبور
فردا را چه غمي،كو،گردد ز دلم دور

کار اين دنیا تو مبين جز غصه و غم 
ز ديده مريز هرگز آتش كبر و غرور!

بهر چه كردي كلبه عشقت تو رها ؟
كــه بكـف آري دنيــاي پُر زرّ و زور

نمي چـرخد چرخه اين دوران تو بدان
بر مراد كس،ويران مساز پس كلبه نور!

تا به كي بهر رسيدن بر آمال خويش 
هر دم مي كني تو خـاطراتت را مُرور

دور شو ز بيراهه و پاي منه بر اين خيال! 
كه عالم ندارد دمي،بهر تو شادي و سرور

مي روم هـر دَم ز بَرَت با آواي نور 
تا نَسپُرم دل بر آتش كبر و باد غرور


پاجی


نوشته شده در جمعه 27 اسفند 1389ساعت12:38 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || - نظر(0) -


شیشه ی عمر

ايدل گمـان مبر آنچه كه بيني اختر ناب است
چشم خردبين گشا كه همه ، نقش برآب است

آنگونه مپندار كه ايّام بر وفق مراد است
فلك در گردش و بشر در اضطراب است

زين چرخش ايّام كه تشويش است سرانجام
گذران عُمرست و بشر در اوهام بخواب است

مگـذران پــس بغفلت ايــن گُــذران را بشبـاب
كه شبابت به آني گُذَرَد گوئيا عُمر حباب است

ز خـــواب غفلت بر خيـز و بگيـر دست عمـل
سخن گُهر بارَت بي عمل همچو خطاب است

جام جهان بين بدست و انگار ايام بكام است
گمان مبر آنچه بكامست زجام باده ناب است

جام بدستي و نداني كآن شيشه عمرست زهستي
و بمستي بشكستي دريغا كه عُمر در تب و تاب است


پاجی


نوشته شده در جمعه 27 اسفند 1389ساعت12:20 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || - نظر(0) -


بمان - تقدیم به استاد سید ذبیح الله قاسمی ( رُهام )

تك درختـي بود دلـــم ، در اين گوشــه ي باغ
رهگشاي دل زارم شدي ، در اين سينه ي باغ

 در سكــوت محــض ايــن دل غمديده ي تنها
تو شدي همدم و همراه ، بر اين غمكده ي ما

 اي غزل خوان خوش الحان ، چه شود گر تو رَوي
آن روز خزانست بــــــرون از دل ما گــــر تو شـوي

 دل خستگي ما ، اي خسته تر از جان، بر تو عيانست
زين كلبـــه ي احزان مرو ، كه سُـــــرور از تو وزانست

بي تو اي آرام جـــــان خــصـم زنــد بر دل ما 
شرري و بسوزد هيمه ما ار نماني محفل ما


حاجـــت مـــن اي پيـر غـــزل باتو همدل ماندن است 
لحظه هايم همه شيرين ، دمادم بغزل خواندن است


پس ز تو خواهم كه بماني ، و بسرايي غزل
كز غزل تو شود ، اين محفــــل ما ، پر ز فضل


پاجی


نوشته شده در جمعه 27 اسفند 1389ساعت11:47 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || - نظر(0) -


سایه ی شیطان!


وه!
چه روزِ تلخی ست امروز!
در تونل وحشتِ شهر بازی ی زمان!
و در ترافیک سنگینِ هجوم پریشانی ام!

قطار فرار کرده!!
واگن ها از سر و کول هم بالا می روند!
و من مانند سوزن بانی پیر در خواب مقصودم!!
مقصودی؛ موهوم!!

و سکوتی مرگبار که دو باره حاکم می شود!
من فریادِ مردی سرگردان
را در برزخ خیالم می شنوم!
که حاکی از فاجعه ای عظیم است!

چند آه آن طرف تر!!
بر بومِ مخدوشِ خیالم!
سایه ی شیطان می رقصد!
که با سرعت صوت زمان را؛
از او: (خیالم) عبور می دهد!!!
کاش ؛
زمان به عقب باز می گشت!
تا دگر بار هو، هو، چی، چی!!!
من را از این کابوس می رهانید!...

اما افسوس که همه خیالی ست خام!
و تردیدی مرموز!...




ــــــــــــــــــــــــــــ
( پاجی ) ۸۹/۱۱/۱


نوشته شده در چهارشنبه 4 اسفند 1389ساعت04:17 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || - نظر(13) -


انتظار سبز


هوای دلم ابری ست،
کاشِکی ؛باران؛ ببارد!
شاید، ای، دستِ دلم،
به قلم،
و قلم نیز به دلم!
تا بشویاندِ رخسار از گِلَم!
شاید آهم از قفس آزاد شوَد!
فریاد شوَد!
بغضِ ابرم بشکنَد!
ژاله هایم سر بر آرَند
سبز سبز!
بر هجومِ واژه های غمگنانه ای
که ویران کرده اند کاشانه ام!
کاشانه ی ویرانه ام!

هفتِ سال خشکسالی، شد به سر!!
دشتِ کنعان گشته سبز!؟

یوسفِ من!
کی می آیی؟
کی می آیی؟!



تقدیم به
استاد محمد ترکمان(پژواره)




پاجی
١٢-١١-١٣٨٩


نوشته شده در سه شنبه 19 بهمن 1389ساعت03:58 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || - نظر(5) -


مسافر

در خيال،‌ مسافرم!
به دوردست
شايد نزديك!

مي سپارم خود را به راهي،‌
راهي مبهم و غريب!

آرام،‌ آرام
بر شانه هاي جاده نمناك خيال می روم!
و در فرعي هاي بسيارش،‌ گم مي شوم!؟

من اين راه را مي شناختم!؟
راهي كه مرا مي شناخت!
اما من در كمركش گمراهي اش حيرانم!؟

دوباره مي روم...
شايد گذر زمان 
مرا؛
با جاده اي آشنا كند!...

كاش ميانبري وجود داشت!
كه من، نمي دانم!...
من در كدامين كوره راه گم شده ام؟!
كه خود، نمي دانم...؟

 

----------------------------------

عبدالحسین خورشیدی  (پاجی(

 


نوشته شده در چهارشنبه 13 بهمن 1389ساعت09:51 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || - نظر(4) -


شعر "خاطرات بابلسر" از سرکار خانم "نیلوفر مهرجو"

پهنه ی دریا
سراسر عشق و ایمان
در میان جمع یاران
در کنار ساحل زیبای بابلسر
مهر و شادی
روی کشتی...
گوهری، در جمع، چون خورشید می تابید و
می بارید باران محبت از نگاهش
مجتبی هم میزبانی باصفا بود
خوش صدا بود
چون که در قلبش خدا بود
روز میلاد محبت بود و دلها همچو رودی
همنوا و همصدا
در کنار مهربان سرهنگ، مولودی
فصل، همرنگ دل خوبان
هم بهاری بود و بارانی
روز خوش قلبی سبحان و سیاست بود
آینه هم در ریاست بود
کوهیان چون کوه
خورشیدی کناری همچو آتش
صالحی،پارسا،سپهری
با سه شعر ناب و سرکش
طارمی هم کنج دیواری
سپیدش را به قلب عاشقان بخشید
نیک آمد
روسپیدی را به جمع دوستان بخشید
بوی عطر یار می آمد
بوی غربت
بوی رضا (ع)
در میان مشهدی ها
نجمه و پیمان و سالار و نبی
صادق بی ادعا...
صبح، شوری در میان جمع راه افتاد
شیطنت های گلی
از دیار سبز گرگان
مریمی خندان و شادان از قدمگاه...
یک نفر در آن میان
چون نگینی می درخشید، از شمال
شاعری خوش قلب و پاک و ساده بود
عطر شعرش، جمع را
رنگ دیگر داده بود
نام او صدیقه بود...
آخرای شعر بود
که دلی تازه رسید
طیف نور پررنگ شد
چونکه پاشایی رسید
جای دوستان و عزیزان سبز بود
کاش می شد پر کشید
سوی آن روز قشنگ...

Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

1391/2/7- بابلسر


نوشته شده در جمعه 8 ارديبهشت 1391ساعت11:37 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || نظرات(4) - ارسال نظر -


Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

١٣٩١/١/٢٥ - تهران


نوشته شده در دوشنبه 4 ارديبهشت 1391ساعت10:54 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || نظرات(1) - ارسال نظر -


Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

١٣٩٠/٣/٢٢- شهریار


نوشته شده در دوشنبه 4 ارديبهشت 1391ساعت10:52 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر -


پیمانه ی عمر ( مشترک خانم شهناز خسروی و من )


به ظـاهـر هـر چه بر وفق مراد است،

به باطـن جـمله عالـم اضطراب است،

 

از ایـن ایـام پـر تشـویـش انجـام،

سرانجام بشـر هـا چون حبـاب است،

 

بُــوَد اوهــام ایـن عمـر دو روزه،

و یا کابـوس ِ برهـم تاب ِخـواب است،

 

مپـــز هــی آرزو هـای عبـث را،

تمــام نقشــه ها نقـش بر آب است،

 

به لب بر جـام و بیـن پیمـانه ی عمـر،

لبالـب گشتـه و جـان در شتـاب است،

 

ز خـواب غفـلت ای نادان تـو برخیـز،

غافـل فتــاده ای در منجـلاب اسـت،

 

خطـاب ایـن سخـن با توست یا مـن؟

به هـر کس هست والله بی جواب است!

 

 

==================

مشترک خانم شهناز خسروی و من


نوشته شده در يكشنبه 13 فروردين 1391ساعت08:39 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || نظرات(4) - ارسال نظر -


مرد یخی! (2)

واي!

چه غم انگيز ست!

غروبِ اين کوهستانِ سرد و متروکِ خفته در آغوشِ برف!

کماکان درچنگِ افکاري پریشان ام!

 

خدايِ من، بهمن!!

بال هاي ام شكسته،

پا های ام خسته و يخ بسته،

و قله بس مِه آلود ست!

 

من از پشتِ پلك هايِ معصوم ام،

كه درآغوشی

سکوتي ناروا و مرگبارِ خود را مي فروشند؛

فرياد مي زنم :

آی كمك

من در خوابی منجمد!

از جنينِ کوه سقوط کرده ام!

پژواکِ آه ام در کدامین دامنه یِ این کوه یخ زده ست؟!

 

چند هاه آن طرف تر!!

در کوره راهِ موهوم و نم ناکِ برزخِ خیال ام!

« آهِ کلاغی دامن ام را گرفته!

نفرین و زوزه ی شغالِ بيماري،

جگرم را به آتش می کشد! »

و زمان نیز در سکوت می میرد!!

.

.

.

 

ها؟! 

كو؟! کیه؟!

« اینجا کجاست؟ شما کی هستید؟

لطفا چند لحظه سکوت!... »

 


90/9/25



نوشته شده در جمعه 25 آذر 1390ساعت10:06 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || نظرات(61) - ارسال نظر -


← آه شیشه! →

شکست شیشه را
سنگ،
که آرام بگیرد،
ولی آه شیشه،
گرفت دامنش!

کلوخ اش نمود و
دادش به رود!؟
گران سنگی اش را
غرورش ربود!
نترسید چون سنگ
از آه دود!...


پاجی



نوشته شده در شنبه 2 مهر 1390ساعت08:20 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || نظرات(7) - ارسال نظر -


- من گُم شدم! -

در برهوتِ خیال...

زیرِ سایه ی درختی بی طناب!؟

اُشتُری بی کُرک و پشم!

یک شغال کز دردِ می پیچید به خود!

کرکسی بی بال و پر، خُرد و خراب!

همرهِِ سوسکی سیاه

زیرِ یک سرگینِ گِرد؛

مُرده اند!!!

گردِ یک حلقه ی چاه

که شده:

قیچی به دستِ رهزنان!...

.

.

.

گُم شده، یک ساربان!

ساربانی خسته جان و کرّ و لال!

بی قطب نما!

بی ثمر هی می دَوَد!

اما نمی یابد شمال!

کاش بوَد اهلِ دعا...

می نهاد خود را ز عقدِ خود جدا!

تا دلِ دریایی ی تک سوارِ با خدا...

تقطیر شوَد!؟

تبخیر شوَد!

و برهوت از سخاوت سیر شوَد!!

دردِ بی درمانِ ساربانِ بینوا،

گردد دوا؟!

اما افسوس گُم شدم!

آری، آری، گُم شدم!

در برهوتِ مُشَوَشِ خیال!؟

من!

گُم شدم!...


پاجی



نوشته شده در شنبه 2 مهر 1390ساعت08:17 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || نظرات(2) - ارسال نظر -


تماشا کن! ( زلال آزاد )

تماشا کن!

شوق پرستوها

و  رقص  پروانه ها  را

در   شادی   رویش   سبزه ها!

و  این  کرکس های  در  لباس  طاووس!؟

شعر عشق از هذیان میبافند!

در  وصف  بهار  و  غافل

که ما خواهیم چید

دروغ را!؟



نوشته شده در شنبه 2 مهر 1390ساعت08:13 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر -


ـ شاعر باش! ـ

ریشه ی خار و خسِّ آتش به جان! 
شرمِ بنما از قلم، خستهِ روان! 

آن قلم دارد بهایـی بس زیاد، 
بی مُرُوَت، حرمتش را خوش بدان! 

مردِ باش و از سرِ مــردانگی، 
با قلم بازی نکن ای ناتوان! 

حافظ و بیـدل و فـردوســی اگـــر، 
چون تو می گفتندِ شعر، ای بد زبان! 

تا کنون صدها برابر بیشِتر، 
رختِ می بستند از متنِ زمان! 

شاعری کز بهرِ کَس، گویـد سخن، 
شـعر او فردا ندارد بی گمان! 

کم بگیر از روی عقده ریشِ ماه! 
کـم بکـن آزرده روحِ آسمـــان! 

روشنی هـا را نکن همـرنگِ خـویش، 
بس کن از کفر،آیه ی توبه بخوان! 

آهِ خـورشیــد آخـرش گیرَد تـو را! 
مرگ و نفرین بر تو، ای بارِ گران! 

ای نمک خورده، نمکـدان کرده خُـرد! 
حُـرمـتِ عالِـم، شکستـی، بـی نشـان! 

شاعران، پبغمبرِ حرفِ حقّ اند؛ 
قدرِ آیـاتِ الـهــی را بـدان... 

باش شاعر جُز دراین صورت تـو را، 
پس ازین با شعر می کوبـم دهـان! 

حال خـود دانی و از مـا گفتن است! 
بیش ازین خود گم نکن، چهرهِ، بمان! 


===================

مشترک آقای پژمان ترکمان و من



نوشته شده در شنبه 22 مرداد 1390ساعت07:12 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || نظرات(5) - ارسال نظر -


ای کلاغ!...


ای کلاغ! آخر تمامش کن دگر قـار قـار نکن!

سهره های باغِچه از خـوابِ خوش بیـدار نکن!


دستِ بردار از سـرِ گنجشگکـانِ بـــی گـناه!

بیشِترازاین خودت را رو سیـاه و خـوارنکن!


من که می دانـم تواهل باغ و سنبـل نیسِتی!

بوسِتان را طعمـه ی بوی بـدِ مــردار نکـن!


بلبل و پروانه و گل اندرین گلشن خوش اند!

با خـبر چینـی ی خود عشاقِ را بیـزار نکن!


عاشقی مختصِ شمع و نو گل و پـروانـه نیست!

بـر هوسبـازیِ خـود پیش همـه،اصــرار نکن!


گر که عاشق نیسِتی بنشینِ به روی سیمِ بـرق!

تابمیری این همه خود را ذلیل و خـار نکن!...



======================

مشترک آقای پژمان ترکمان و من



نوشته شده در شنبه 22 مرداد 1390ساعت06:44 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || نظرات(1) - ارسال نظر -


خواب عیث!

گوش هايم

بدهکار بانگ

خروس سحري نيست!

من در گهواره اي عاريتي!

که بند بندش،

بند به زوزه ي باد تملق!

.

.

.

باد عُقَد!

حقارت!

حسادت!

و فناست!

خواب مي بينم

که خورشيد شده ام!؟

چه عبث!

چه عبث!؟

پاجي 

٩٠/٢/٦




نوشته شده در پنجشنبه 19 خرداد 1390ساعت10:33 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || نظرات(7) - ارسال نظر -


( بودن ، یا ، نبودن )

به گذشته پشت کرده!
و
خود را به امروز
فروخته ست!!
فرصت های زردِ
فردا را نیز،
چه وقیحانه قتل و عام
می کند!؟
او در متن زمان خواهد مُرد!!
آهِ زمان، او را خواهد  گرفت!؟...


پاجی
 ٩٠/١/٢٩



نوشته شده در پنجشنبه 1 ارديبهشت 1390ساعت11:16 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || نظرات(11) - ارسال نظر -


روز با شکوه!

وَه!
چه روزِ با شکوهی ست!
وقتی خورشید، از غرب اوج بگیرد!!
و
بر سایه ی ابرهای سیاهِ نازایی،
که:
به ریش دریا می خندند!!
پایان دهد!؟
و
آنگاه!
دریا را به مهمانی بخواند!
استحاله اش کند!؟
تا:
دریا در تدارک یک سونامی دیگر!
ساز و برگ بر تن امواج خروشان
بپوشاند!؟...
 
پاجی
٩٠/١/٢٢
 



نوشته شده در پنجشنبه 1 ارديبهشت 1390ساعت11:11 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || نظرات(3) - ارسال نظر -


خواب خرگوشی

کفتار ها مرگ پرستند
وقتی بهار می آید
به خواب خرگوشي ،
فرو مي روند!؟
تا رويش را كتمان كنند
کفتار بیدار شو!
شوق پرستو ها 
و رقص پروانه ها را،
که رویش را شاباش می گویند،
تماشا کن!!!
از خواب زرد بيدار شو!؟
بهار را باور كن!
بهار را باور كن!!


پاجی
٩٠/١

 



نوشته شده در پنجشنبه 1 ارديبهشت 1390ساعت11:08 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر -


در فراق مهر!

چشم ها را باز می کنم،
و از دیدن این به ظاهر
نادیدنی ها
های های می گریم!
با دست های شکسته،
بال بال می زنم!
در فراق مهر!؟


کاش می توانستم
آری!
کاش می توانستم: 
مرزهای نفاق را بشکنم!!
ولی افسوس!
که: 
پر و بالم شکسته ست...!

ـمتاسفم!ـ


پاجی

٩٠/١/١٥



نوشته شده در پنجشنبه 1 ارديبهشت 1390ساعت11:05 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر -


یک رویا!!

برکه ام ابری ست
شاید از
سایه نیلوفر ست
و یا سایه اقبال من ست!
ناگزیر گردیده از دربدری
خانه به دوشی

نادم ست و خسته از آوارگی!

آقا!
مشهدی!
حاجی!
کبریت دارید؟!
و من خیس عرق، نه!

خاک ستر سردم!!


(پاجی)


نوشته شده در يكشنبه 29 اسفند 1389ساعت07:25 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || نظرات(14) - ارسال نظر -


عقاب دل

بر زمین افتاد عقاب دل نخاست،
لیک ببری شد زمین را بربتاخت،
واندرین چرخ نگون سار فلک،
جز یکی گله رها چیزی نیافت.


پاجی


نوشته شده در جمعه 27 اسفند 1389ساعت12:42 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر -


نیمه ی پنهان ماه...

خواهم نوشت
از بلور آجین
تا نقطه ی ذوب
از گذشته تا امروز
و روزی که، امروزش
مبهم ست.
از عشقی گریبان گیر
و سرنوشتی شوم و 
اقبالی منحوس!

با تو بودن رویاست!
و من ایستاده می میرم!
در دنیای وارونه
به گردِ تو می چرخم!
پروانه ی نازم!!!
و آنقدر خواهم چرخید
تا نیمه ی پنهان ماه
به مرز چهارده برسَد!



پاجی

 



نوشته شده در جمعه 27 اسفند 1389ساعت12:42 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || نظرات(1) - ارسال نظر -


مرد یخی! ( 1 )

یخ زده اند!
بر ستیـغ البــرز!
مـردمـک هـــای منتــظر!
و تیشـه به ریشـه خـود مـی زند!
فرهادم به شوق شیرین!
و رؤیــای شیـریـن،
فرهادی دگر!...


پاجی


نوشته شده در جمعه 27 اسفند 1389ساعت12:41 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر -


مرد یخی!

مردمك هاي منتظرم
يخ زده اند
بر ستيغ البرز!

تا ، مي روم
وا ، مي روم
در خوابي سبك!

فرهاد را مي بينم
كه به شوق شيرين
تيشه به ريشه ي خود مي زند!

و شيرين
مغرورانه در روياي فرهادي دگرست!...


پاجی


نوشته شده در جمعه 27 اسفند 1389ساعت12:40 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || نظرات(1) - ارسال نظر -


شهر دل

سالهاست شهر دلم 
پر شده از غبار غم 
خوش ببار باران شوقم!
این غبار غم بشوی!
زانکه دیگر اشک من 
یارای ندارد 
که آن کند!...


پاجی



نوشته شده در جمعه 27 اسفند 1389ساعت12:40 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر -


شاید...

سالهای سال ست
در رویایش اسیر غربتم
با ماترَک امیدم
قایقی خواهم ساخت
و دل به دریا خواهم زد
شاید
در ساحلی ناشناخته
گم شده ام را بیابم،
حتی اگر دریا به آخر برسد
و دنیای من نیز!...


پاجی



نوشته شده در جمعه 27 اسفند 1389ساعت12:39 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر -


سنگ صبور

ديروز كه دلم را نشدی سنگ صبور
فردا را چه غمي،كو،گردد ز دلم دور

کار اين دنیا تو مبين جز غصه و غم 
ز ديده مريز هرگز آتش كبر و غرور!

بهر چه كردي كلبه عشقت تو رها ؟
كــه بكـف آري دنيــاي پُر زرّ و زور

نمي چـرخد چرخه اين دوران تو بدان
بر مراد كس،ويران مساز پس كلبه نور!

تا به كي بهر رسيدن بر آمال خويش 
هر دم مي كني تو خـاطراتت را مُرور

دور شو ز بيراهه و پاي منه بر اين خيال! 
كه عالم ندارد دمي،بهر تو شادي و سرور

مي روم هـر دَم ز بَرَت با آواي نور 
تا نَسپُرم دل بر آتش كبر و باد غرور


پاجی


نوشته شده در جمعه 27 اسفند 1389ساعت12:38 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر -


شیشه ی عمر

ايدل گمـان مبر آنچه كه بيني اختر ناب است
چشم خردبين گشا كه همه ، نقش برآب است

آنگونه مپندار كه ايّام بر وفق مراد است
فلك در گردش و بشر در اضطراب است

زين چرخش ايّام كه تشويش است سرانجام
گذران عُمرست و بشر در اوهام بخواب است

مگـذران پــس بغفلت ايــن گُــذران را بشبـاب
كه شبابت به آني گُذَرَد گوئيا عُمر حباب است

ز خـــواب غفلت بر خيـز و بگيـر دست عمـل
سخن گُهر بارَت بي عمل همچو خطاب است

جام جهان بين بدست و انگار ايام بكام است
گمان مبر آنچه بكامست زجام باده ناب است

جام بدستي و نداني كآن شيشه عمرست زهستي
و بمستي بشكستي دريغا كه عُمر در تب و تاب است


پاجی


نوشته شده در جمعه 27 اسفند 1389ساعت12:20 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر -


بمان - تقدیم به استاد سید ذبیح الله قاسمی ( رُهام )

تك درختـي بود دلـــم ، در اين گوشــه ي باغ
رهگشاي دل زارم شدي ، در اين سينه ي باغ

 در سكــوت محــض ايــن دل غمديده ي تنها
تو شدي همدم و همراه ، بر اين غمكده ي ما

 اي غزل خوان خوش الحان ، چه شود گر تو رَوي
آن روز خزانست بــــــرون از دل ما گــــر تو شـوي

 دل خستگي ما ، اي خسته تر از جان، بر تو عيانست
زين كلبـــه ي احزان مرو ، كه سُـــــرور از تو وزانست

بي تو اي آرام جـــــان خــصـم زنــد بر دل ما 
شرري و بسوزد هيمه ما ار نماني محفل ما


حاجـــت مـــن اي پيـر غـــزل باتو همدل ماندن است 
لحظه هايم همه شيرين ، دمادم بغزل خواندن است


پس ز تو خواهم كه بماني ، و بسرايي غزل
كز غزل تو شود ، اين محفــــل ما ، پر ز فضل


پاجی



نوشته شده در جمعه 27 اسفند 1389ساعت11:47 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر -


سایه ی شیطان!


وه!
چه روزِ تلخی ست امروز!
در تونل وحشتِ شهر بازی ی زمان!
و در ترافیک سنگینِ هجوم پریشانی ام!

قطار فرار کرده!!
واگن ها از سر و کول هم بالا می روند!
و من مانند سوزن بانی پیر در خواب مقصودم!!
مقصودی؛ موهوم!!

و سکوتی مرگبار که دو باره حاکم می شود!
من فریادِ مردی سرگردان
را در برزخ خیالم می شنوم!
که حاکی از فاجعه ای عظیم است!

چند آه آن طرف تر!!
بر بومِ مخدوشِ خیالم!
سایه ی شیطان می رقصد!
که با سرعت صوت زمان را؛
از او: (خیالم) عبور می دهد!!!
کاش ؛
زمان به عقب باز می گشت!
تا دگر بار هو، هو، چی، چی!!!
من را از این کابوس می رهانید!...

اما افسوس که همه خیالی ست خام!
و تردیدی مرموز!...




ــــــــــــــــــــــــــــ
( پاجی ) ۸۹/۱۱/۱



نوشته شده در چهارشنبه 4 اسفند 1389ساعت04:17 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || نظرات(13) - ارسال نظر -


انتظار سبز


هوای دلم ابری ست،
کاشِکی ؛باران؛ ببارد!
شاید، ای، دستِ دلم،
به قلم،
و قلم نیز به دلم!
تا بشویاندِ رخسار از گِلَم!
شاید آهم از قفس آزاد شوَد!
فریاد شوَد!
بغضِ ابرم بشکنَد!
ژاله هایم سر بر آرَند
سبز سبز!
بر هجومِ واژه های غمگنانه ای
که ویران کرده اند کاشانه ام!
کاشانه ی ویرانه ام!

هفتِ سال خشکسالی، شد به سر!!
دشتِ کنعان گشته سبز!؟

یوسفِ من!
کی می آیی؟
کی می آیی؟!



تقدیم به
استاد محمد ترکمان(پژواره)




پاجی
١٢-١١-١٣٨٩



نوشته شده در سه شنبه 19 بهمن 1389ساعت03:58 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || نظرات(5) - ارسال نظر -


مسافر

در خيال،‌ مسافرم!
به دوردست
شايد نزديك!

مي سپارم خود را به راهي،‌
راهي مبهم و غريب!

آرام،‌ آرام
بر شانه هاي جاده نمناك خيال می روم!
و در فرعي هاي بسيارش،‌ گم مي شوم!؟

من اين راه را مي شناختم!؟
راهي كه مرا مي شناخت!
اما من در كمركش گمراهي اش حيرانم!؟

دوباره مي روم...
شايد گذر زمان 
مرا؛
با جاده اي آشنا كند!...

كاش ميانبري وجود داشت!
كه من، نمي دانم!...
من در كدامين كوره راه گم شده ام؟!
كه خود، نمي دانم...؟

 

----------------------------------

عبدالحسین خورشیدی  (پاجی(

 



نوشته شده در چهارشنبه 13 بهمن 1389ساعت09:51 توسط عبدالحسین خورشیدی ( پاجی ) | لینک ثابت || نظرات(4) - ارسال نظر -